تبليغاتX
دختران آتش


دختران آتش

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی اميدم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

و


سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست 
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست
تو يک روياي کوتاهي ، دعاي هرسحرگاهي
شدم خام عشقت چون ، مرا اينگونه مي خواهي
 
من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز  که از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ، زخود بيگانه مي خواهي
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ، زخود بي خودتر از مستي
نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه مي خواستي
 
سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست
بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نماي خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نيابي از من عاشق تر
نمي ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم ديگر
سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيزدل سلام از ماست 


و


گريه کن گريه قشنگه گريه سهم دل تنگه
گريه کن گريه غروره مرحم اين راه دوره
سربده آوازه هق هق خالي کن دلي که تنگه
گريه کن گريه قشنگه
گريه سهم دل تنگه
بذار پروانه احساس دلتو بغل بگيره
بغضه کهنه رو رها کن تادلت نفس بگيره
نکنه تنها بموني دل به غصه ها بدوزي
تو بشي مثل ستاره تو دل شبابسوزي

گريه کن گريه قشنگه

گريه سهمه دل تنگه


و

وقتیکه تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدا م

دیگه غیر از یدونه پنجره هیچی نمیخام

 

 

 

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره

 

 

 

بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری

تموم غصه ها رو از دل من بر میداری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:7 توسط دختران آتش| |

1.راهنمایی شیطان
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نماز بخواند.لباس پوشید و راهی مسجد شد.در راه،زمین خورد و لباسهایش کثیف شد.او بلند شد،خود را تکان داد و به خانه برگشت.لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد که در همان نقطه،مجدداً زمین خورد!او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.در راه ،با مردی که چراغ در دست داشت ،برخورد کرد و نامش را پرسید مرد پاسخ داد:«من دیدم شما در راه مسجد دو بار زمین افتادید،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.»مرد اول از او بسیار تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.همین که به مسجد رسیدند،مرد اول از مرد چراغ به دست درخواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند اما مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد.مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید.مرد اول سؤال کرد که چرا او نمیخواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد:«من شیطان هستم.»مرد اول با شنیدن این جواب، تعجب کرد. ...شیطان در ادامه توضیح داد:«من تو را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردنت شدم.وقتی به خانه رفتی،خودت را تمیز کردی و به مسجد برگشتی،خدا هم گناهانت را بخشید.من برای بار دوم باعث زمین خوردن تو شدم اما آن هم،تو را تشویق به ماندن در خانه نکرد،بلکه سریعتر به راه مسجد برگشتی .به همین خاطر،خدا هم گناهان افراد خانواده ات را بخشید.من ترسیدم که اگر یکبار دیگر باعث زمین خوردنت شوم،آنگاه خدا گناهان افراد دهکده ات را هم خواهد بخشید بنابراین آمدم تا از سالم رساندن تو به خانه خدا مطمئن شوم!» 

2.
پاره آجر
روزی مردی ثروتمنددر اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت، ناگهان از میان دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.مرد سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند، اما پسرک گریان فرار نکرد بلکه با تلاش بسیار توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند.پسرک گفت:«این جا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور میکند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاده و من توان کافی برای بلند کردنش ندارم. برای این که شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.»مرد متأثر شد و به فکر فرو رفت...برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد...*در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف می زند ، اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، مجبور می شود با اتفاقی ما را هوشیار کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!

3.
چه قدر ثروتمندم!
هوا بد جوری توفانی شده بود و آن پسر و دختر کوچک حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباسهای کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند.پسرک پرسید:«ببخشین خانم!شما کاغذ باطله دارین؟»کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم کمک کنم. میخواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک آنها افتاد که توی دمپایی های کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیاین تو یه فنجون شیر کاکائوی گرم براتون درست کنم.»آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیر کاکائو و کمی نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم . زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به فنجان نگاه کرد.بعد پرسید:«ببخشین خانم!شما پولدارین؟»نگاهی به روکش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم:«من،اوه...نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکی اش به هم می خوره.»آن ها در حالی که بسته های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند،رفتند.فنجانهای سفالی آبی را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینی ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.سیب زمینی،آبگوشت،سقفی بالای سرم،همسرم،یک شغل دائمی،همه این ها به هم می آمدند.صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه های کوچک به جا مانده از دمپایی را از کنار بخاری پاک نکردم. می خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود که چه آدم ثروتمندی هستم.

4.
آرزوی دخترک
دختر بچه گیج گیج بود از این همه تناقض،حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگ ترا رو قبول کنه . مثلاً تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی میکرد پدر دعواش می کرد و می گفت که بابا جون خط کج نکش!یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی؛ولی امروز توی بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر میشه،خط پیشونی پدر کج و کج تر می شد و به همین خاطر از باباش پرسید:بابا چرا ناراحتی؟خط صاف که بد نیست؟مگه خودت به من نمیگفتی که همیشه خط صاف بکش؟حالا مامان هم داره خط صاف میکشه که!پس چرا ناراحتی؟گریه پدر در اومد و رو به دختر گفت:دخترم این خط ها رو خدا داره برای مامان میکشه. تازه باباجون همیشه که خط کج بد نیست لااقل این دفعه خط کج خیلی خوبه. حالا برو از خدا بخواه که اون خط ها رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی.دل دختر بچه هوری ریخت. اگه مامانی نباشه اون وقت من چیکار کنم!؟بعد با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت:خدا جون من که سر از کار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم.تا حالا بهم می گفت که خط کج بده، ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه؛ تازه بابا می گه که اگه تو،تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم خدایا برای تو که این همه چیز رو آفریدی مثل فیل که خیلی بزرگه حالا برات سخته که فقط یه خط کج تو تلویزیون بکشی!؟-«نه عزیزم اصلاً سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزین. فقط به خاطر تو. این خط کج رو برا هدیه تولدت از من بپذیر».این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید. نمی دونست که از کجا، ولی شنید، و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده.

و

عشق مانند عابری است که گاه خود را به کوری میزند تا تو از خیابان عبورش دهی بی انکه بدانی عبورت داد

 

بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود راهه من جداست بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند چتر من خداست 




نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:36 توسط دختران آتش| |

خط ميكشم رو ديوار

هميشه روز ي يكبار
تو هم شبيه من باش
حسابتو نگه دار
ببين كه چندتا قرنه
تن به اسيري دادي
دنيات شده شبيه
سلول انفرادي
تا چشم به هم ميزاري
مي بيني عمر تموم شد
بين چهار تا ديوار
وجود تو حروم شد
چوب خط اين اثيري
ديوارتو پوشونده
همين روزا مي بيني
كه فرصتي نمونده

بيرون بيا خودت باش
تو آدمي نه برده
هميشه باخته هر كس
شكايتي نكرده
عاشق زندگي باش
زندگي شغل و پول نيست
تو امتحان بودن
برده بودن قبول نيست

خط ميكشم رو ديوار
هميشه روز ي يكبار
تو هم شبيه من باش
حسابتو نگه دار
ببين كه چندتا قرنه
تن به اسيري دادي
دنيات شده شبيه
سلول انفرادي

بيرون بيا خودت باش
تو آدمي نه برده
هميشه باخته هر كس
شكايتي نكرده
عاشق زندگي باش
زندگي شغل و پول نيست
تو امتحان بودن
برده بودن قبول نيست

خط ميكشم رو ديوار
هميشه روز ي يكبار
تو هم شبيه من باش
حسابتو نگه دار

خط ميكشم رو ديوار


و

برقرار باشي سبز
گل من تازه بمون
نفسم پيش كش تو
جاي من زنده بمون
باغ دل بي تو خزون
موندني باش مهربون
تو كه از خود مني
من و از خودت بدون

غزل و قافيه بي تو
همه رنگ انتظاره
اين همه شعر و ترانه
همه بي عطر و بهاره
موندني باشي هميشه
لب پائيز رو نبوسي
نشه پر پر شي عزيزم
مهربون گلم نپوسي

برقرار باشي سبز
گل من تازه بمون
نفسم پيش كش تو
جاي من زنده بمون
باغ دل بي تو خزون
موندني باش مهربون
تو كه از خود مني
من و از خودت بدون

غزل و قافيه بي تو
همه رنگ انتظاره
اين همه شعر و ترانه
همه بي عطر و بهاره
موندني باشي هميشه
لب پائيز رو نبوسي

نشه پر پر شي عزيزم

مهربون گلم نپوسي


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:41 توسط دختران آتش| |

سلام امروز عروسی دوستم خیلیی خیییییییییییلی خوشحالم بهش تبریک میگم امیدوارم به پای هم سنگ پا بشن شوخی کردم ایشاالله خوشبخت بشن

دوست عزیزم عروسیت مبارک ولی یادت باشه ما رو فراموش نکنیا

شما نمی خواین بهش تبریک بگین زود باشششین

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:33 توسط دختران آتش| |

سلام 

دخترك کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم




و


آهای..آهای...آهای....تا دیر نشده...بیایید قدر یكدیگه رو بدونیم

بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مومن آینه مومن یقین شد
چرا با آینه ما رو گرانیم؟
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هوالله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم؟

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده که اکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
 


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:16 توسط دختران آتش| |

۱- قبل از ازدواج:

مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته.
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب.
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه.
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟

۲- بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید


و


 

من از عهد عالم تورا دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم



چه شبها من و آسمان تا دمِ صبح

سرودیم نم نم تو را دوست دارم



نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی !

من ای حسِ مبهم تو را دوست دارم



سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم



بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم



جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تورا دوست دارم ، تو را دوست دارم

 

 قیصر امین پور

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:29 توسط دختران آتش| |

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرمگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگام درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به نکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگی است

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:54 توسط دختران آتش| |

ويژه خانم ها : سفر به دنياي مردان

چه بسیار خانم‌هایی که سرکلاس‌های ما نشسته‌اند و هنوز ازدواج نکرده‌اند؛ بس که این کلاس‌های ما باکلاس است. اینها، از آن دسته آدم‌های بابرنامه‌ای هستند که بدون کسب صلاحیت‌های لازم، قصد ندارند دم به تله بدهند. ماهم برای این عده افراد خوش‌فکر و بافرهنگ، توصیه‌های ویژه‌ای داریم تا قبل از ورود به دنیای سراسر رمز‌و‌راز و شگفتی آقایان، بتوانند شناختی- ‌هرچند جزئی و مختصر- از آنها به دست آورند.

1 - آقایان توانایی‌هایی دارند که شما را به شگفتی وامی‌دارد. آنها می‌توانند در هر نوع شیشه‌ای را باز کنند؛ از شیشه مربای آلبالو گرفته تا عسل بهاره آویشن. در این باره تردید نکنید؛ بدون هیچ‌گونه وسیله کمکی و در عرض چند ثانیه.

2 - آقایان می‌توانند موقع گوش دادن دقیق و جدی به حرف‌های شما، از ته قلب بخوابند. حتی ممکن است در این میان، با ادای کلماتی مانند «آها، چه جالب» و مانند آن، با شما همراهی هم بکنند اما این دلیل بر بیداری آنها نیست. تعجب نکنید، خودتان بعینه خواهید دید.

3 - آقایان می‌توانند بدون حمل هیچ‌کدام از انواع و اقسام کیف‌های کوچک و بزرگی که شما دست‌تان می‌گیرید،با یک دست کت و شلوار بروند مهمانی؛ کلید و تلفن همراه‌شان را هم توی دست‌شان می‌چرخانند

ويژه آقايان : سفر به دنياي زنان

چه بسیار آقایانی که سرکلاس‌های ما نشسته‌اند و هنوز ازدواج نکرده‌اند؛ بس که این کلاس‌های ما باکلاس است. اینها، فکر می‌کنند خانم‌ها را شناخته‌اند و رگ خواب آنها را توی دستشان دارند. اما هیهات! اگر بتوانید حتی بعد از عمری زندگی مشترک باز هم ذره‌ای از آن دنیای پررمزوراز را درک کرده باشید. یک دنیا شگفتی است که در هر لحظه یک بارقه از آن را خواهید دید. برای اینکه از الان آماده باشید، به این نکات جادوگرساز توجه کنید.

باشد که به دردتان بخورد!

1 - خانم‌ها می‌توانند همزمان که غذا درست می‌کنند، با تلفن حرف بزنند، به بچه دیکته بگویند، سریال تلویزیون را تماشا کرده و انباری را تمیز کنند. (این را دیگر باور نمی‌کنید، نه؟) این برای خانم‌ها خیلی عادی است که بتوانند همه این کارها را باهم انجام بدهند و گیج نشوند. چیزی که شما در خواب هم نمی‌توانید ببینید.

2 - خانم‌ها این قابلیت را دارند که موقع آماده‌شدن برای مهمانی، 75 دقیقه وقت صرف کنند. البته این غیر از آماده شدن از روزهای قبل است که در اماکن دیگری مانند آرایشگاه، فروشگاه‌های لباس و غیره گذشته است. احتمالا شما - که این کار را حداکثر در 20 دقیقه انجام می‌دهید- هرگز به راز این دقایق و ساعت‌ها پی نخواهید برد.

دانستن اینکه این اخلاق عمومی بیشتر خانم‌ها و اغلب آقایان است، کمک می‌کند تا فکر نکنید همسرتان از کره مریخ آمده و خوش به حال دیگران که «همسرانی چنین و چنان» دارند! این مهم‌ترین درس کلاس جادوگری است!

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:52 توسط دختران آتش| |

روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک


سلام تولدت مبارك كاش پيشت بودم و مي گفتم تولدت مبارك ولي حيف حيف كه نمي شه كنارت باشم ولي از دور مي گم تولدت مبارك

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:15 توسط دختران آتش| |

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. 
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: آتنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. 
زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:18 توسط دختران آتش| |

خدا جون مچكريم كه چشم دادي بهمون

واسه گريه كردن و ديدن  اين دنيا ي زشت

مثل اينكه پا به ما دادي واسه سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

آخ كه شكرتاي خدا واسه جهان به اين بدي

چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي

خدا جون ممنون ازاينكه دوتا دست دادي به ما

تا اونارو روبه هرمترسكي دراز كنيم

خدا جون مرسي از اين دلي كه تو سينمونه

مي تونيم دل يكي ديگرو بازيچه كنيم

آخ كه شكرتاي خدا واسه جهان به اين بدي

چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي

خدا جون ممنون ازاينكه دوتا دست دادي به ما

تا اونارو روبه هرمترسكي دراز كنيم

خدا جون مرسي از اين دلي كه تو سينمونه

مي تونيم دل يكي ديگرو بازيچه كنيم

آخ كه شكرتاي خدا واسه جهان به اين بدي

چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 12:54 توسط دختران آتش| |

ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت

اما به كجا میری عزیزم

قفست تموم دنیا

روی شاخه های دوری

چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه

تو همیشه سوت و كوری

میگذره روزای عمرت

توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی به خونه

گم میشی توی غربت

واسه ما فرقی نداره

هرجا باشیم شب نشینیم

دلخوشیم به اینكه شاید

سحرو یه روز ببینیم

آخرش یه روزی حجرت

درخونتو می كوبه

تازه اون لحظه می فهمی

همه آسمون دروغه
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:0 توسط دختران آتش| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes
Time spent here: