دختران آتش
تو قامت بلند تمنایی ای درخت سیاوش کسرایی تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کس هیچ ندید من در عجبم ز میفروشان کایشان به زانکه فروشند چه خواهند خرید
وز عشق زنیک و بد ندارم جز غم یک یار با وفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم
به زخم خورده شکایت کنم ز دست جراحت که تن درست ملامـت کند چو من بخروشـم
«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟ یک فریب ساده و کوچک . آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جر با او نمی خواهی . من گمانم زندگی باید همین باشد . امید آمدنت را به گور خواهم برد كه در فراق تو دیگر چگونه خواهم مرد
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیان است ، چه حاجت به بیانم
بود سوزی در آهنگم خدایا تو می دانی که دلتنگم خدایا گاهي گمان نمي كني ولي مي شود، دوستی
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا؟
خورشید را كجا؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟
چون با هراز رشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی کاشکی روی تورا میدیدم
شانه بالا زدنت را
- بی قید
و تکان دادن دستت
- که مهم نیست زیاد
.تکان دادن سر را
- که عجب عاقبت مرد افسوس
کاشکی میدم
من به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به زمين مي رسد
و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار مي كند .
و مي شود از آن جا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست.
كه باد برگرداند به قصه ام او را
دلم گرفته ...كسي نيست تا كه پاره كند
طناب گردن باريك بچه آهو را ؟
دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن ، نه از سنگم خدایا
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛
گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست،
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...
حرمت احساس نهانی ست
که دل
می شناسدَش ...
و تقدیر
آنرا
فراموش می کند ...!!!
باشد که ما
"با وفا باشیم ..."
| Design By : Night Skin |


