تبليغاتX
دختران آتش


دختران آتش

ما چون دو دریچه روبه روی هم

                  آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش وخنده

                  هر روز قراره روز آینده

اکنون دل منم شکسته و خسته است

                  زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فزون نه ماه جادوکرد

                  نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

                 منتظر نظر های جالب شما هستم

                 نظر بدین دیگه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:19 توسط دختران آتش| |

من آهسته مي‌گريم!
دلم آغشته از نفرين تنهايي است.
ميان كوچه‌هاي سرد رسوايي،
سراب جوي را از ماه مي‌جويم به دنبال محبت از پي آن رهگذر،
آن سايه تاريك براي ديدن خورشيد خوشبختي
براي با تو بودن تلاقي نگاهت را چشيدن
براي با تو بودن با تو بودن

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:58 توسط دختران آتش| |

خدا را دوست دارم واسه اینکه تو را بهم داده 

 خدا را دوست دارم چون عاشق بودنا یادم داده

 خدا را دوست دارم چون عاشقا را خیلی دوست داره    

 خدا را دوست دارم چون عاشقا تنها نمیزاره

 خدا را دوست دارم واسه اینکه هواسش با منه

 خدا را دوست دارم  آخه همیشه لبخند می زنه

 خدا را دوست دارم واسه اینکه منو تو با هیمم

 خدا را دوست دارم  که می دونه ما عاشق همیم 

                          نظر یادتون نره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بانظراتون منو خوشحال کنین

                    چرا نظر نمی دین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناراحتم کردین

                     

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:57 توسط دختران آتش| |

 
 
نظر یادتون نره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:38 توسط دختران آتش| |

ای کاش خداوند سه چیز را نمی افرید :

                           

                   اول عشق را دوم غرور را و سوم دروغ را

 

چون اگر عشق نبود انسان هرگز از روی غرور دروغ نمی گفت

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 12:53 توسط دختران آتش| |

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:40 توسط دختران آتش| |

               کاش یا رب آشنایی نبود

               یا که دنبالش جدایی ها نبود

خداوندا چه سخت است این جدایی

چه تلخ است این شراب بی وفایی

جدایی، بی وفایی، رنج و دوری                               

همه باشد گناه آشنایی                                           

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:47 توسط دختران آتش| |

ازساحل دلتنگی 

 

تا دریای رسیدن

 

یک موج فاصله

   

     ***

از شاخه های انتظار

 

تا اسمون دیدن

 

یک بال فاصله

 

    ***

ماهی بودم

 

یا پرنده شاید...

 

 ....اما حالا درخت خشکم 

 

         واز بهار تو

 

            تا زمستان من

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:39 توسط دختران آتش| |

 

گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 21:28 توسط دختران آتش| |

اما در همه چيزي رازي نيست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست
سكوت ملال ها از راز ما سخت تواند گفت
 
 
به تو نگاه مي كنم
مي دانم كه تو نيازمند يك نگاهي تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت كند
بگشايدت تا به در آيي
من پا پس مي كشم
و
در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود...........
 
 
چندان كه به شكوه در مي آييم
از سرماي پيرامون خويش
از ظلمت
از كمبود نوري گرمي بخش
چون هميشه بر مي بنديم دريچه كلبه مان را
روحمان را
 
 
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
از دستم مي دهي
اگر مي خواهي همراهيم كني دوست من تا انسان آزاده اي باشم
ميان ما
همبستگي از آن گونه مي رويد
كه زندگي ما هر دو تن را غرق در شكوفه كند
 
 
 
من آموخته ام به خود گوش فرا دهم
و صدايي بشنوم كه با من مي گويد
اين لحظه مرا چه هديه مي دهد
نياموخته ام گوش فرا دادن صدايي را كه با من در سخن است
و بي وقفه مي پرسد
من بدين لحظه چه هديه خواهم داد
 
 
از تنهايي مگريز
به تنهايي مگريز
گه گاه آن را بجوي
و به ارامش خاطر مجالي بده
 
 
يكديگر را مي ازاريم بي انكه بخواهيم
شايد بهتر ان باشد
كه دست به دست يكديگر دهيم بي سخني
دستي كه گشاده است
مي برد
مي آورد
و رهنمونت مي شود
به خانه اي كه نور دلچسبش گرمي بخشد
 
 
از كسي نمي پرسند
چه هنگام مي تواند خدا نگهدار بگويد
از عادات انسانيش نمي پرسند
از خويشتنش نمي پرسند
زماني به نا گاه بايد با ان رو در روي آيد
تا بتواند بپذيرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ريختن را
تا ديگر بار بتواند كه برخيزد
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:20 توسط دختران آتش| |

چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگي‌يت را
اشتياقت به عشق را
وفاداري‌يت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگي‌يت را
 
چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند
در نگاهت
كشف مي‌كنم
تو را .
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:18 توسط دختران آتش| |

فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوری نيمرو درست ميكنن؟

دخترها:

۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:

۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن

۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20-
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21-
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22-
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
23-
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
24-
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
25-
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
26-
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27-
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
28-
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
29-
سريع برميگردن توی آشپزخونه
30-
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
31-
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
32-
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
33-
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34-
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35-
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36-
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37-
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
38-
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39-
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40-
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
41-
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42-
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43-
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44-
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45-
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:15 توسط دختران آتش| |

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:13 توسط دختران آتش| |

سكوت...و ديگ هيچ
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:10 توسط دختران آتش| |

گفتم:که چيست فرق ميان شراب و آب
کاين يک کند خنک دل و آن يک کند کباب!
گفتا:که آب خنده ي عشق است در سرشک...
ليکن شراب نقش سرشک است در سراب!
 
 
 
وعده ی خدا
فقط یک بار به دنیا می آیی،فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه می کند، اما،درسرایی دیگر همواره خواهی بود،اگر این فرصت یکباره را از دست دهی، چه خواهی کرد؟
گرچه یک بار به دنیا می آیی اما یادت باشد که هر صبح،تولدی دوباره است، تولدی از خود،با خود و به دست خود.
وتو با تولد همواره ی خود در دنیا،در صبح زیبای بهشت می سرایی که:

الحمدلله الذی صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حیث نشاء فنعم اجرالعاملین.
ستایش خدایی راکه در وعده اش با ما صادق بود و زمین را به ما میراث داد تا در بهشت،هرجا که خواهیم جای گزینیم.پس چه نیک است پاداش عمل کنندگان. 
 
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:35 توسط دختران آتش| |

رسم بازي عشق اين بود که من بشمارم
 
و تو قايم شوي به همان رسم هاي قديمي
 
 کودکانه (قايم باشک) هنوز نشمرده بودم که
 
 رفتي و چنان ناپيداکه براي هميشه بدنبالت
 
 سرگردان و آواره شدم لعنت به اين بازي بچه
 
 گانه لعنت تو ميري و من فقط نگاهت مي کنم
 
  تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم , بي تو يک
 
 عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي
 
 تو همين يگ لحظه باقيست .
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:19 توسط دختران آتش| |

سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:10 توسط دختران آتش| |

گفتم:که چيست فرق ميان شراب و آب
کاين يک کند خنک دل و آن يک کند کباب!
گفتا:که آب خنده ي عشق است در سرشک...
ليکن شراب نقش سرشک است در سراب!

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:14 توسط دختران آتش| |

گفتم:که چيست فرق ميان شراب و آب
کاين يک کند خنک دل و آن يک کند کباب!
گفتا:که آب خنده ي عشق است در سرشک...
ليکن شراب نقش سرشک است در سراب!

عشق شوق مرگ فاخته ای است، برای رسیدن به دلباخته اش

التماس درختی است به آب جوبی

عشق لذت نهان است،  انشاء تمام، روان است

زبان چشم است، دیوانگی عقل است، رسوایی خلق است

تن به تن جنگ است، آماده گوش به زنگ است ،هزار رنگ است

خیلی زرنگ است

عشق جورت و دیوانگی است، جنگ سرد است و دیر هیچ .

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:8 توسط دختران آتش| |

آرزو دارم شبي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را.

 تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني

 مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني

 مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

 نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

 

گرید به حالم
کوه در و دشت
از این جدایی
می نالد از غم
این دل دمادم
فردا كجايي
سفر بخیر ، سفر بخیر
مسافر من
گریه نکن ، گریه نکن
بخاطر من
باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من


رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من دشت غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها


باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمیشه باور من
رفتنت را کرده باور
التماسم را ببین در این نگاهم
زیر باران گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر اما نمیشه باور من

کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران
رفتی و کردم صدایت
اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

این کلام آخرینت...

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:57 توسط دختران آتش| |

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
 که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
 گل من گریه مکن

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:48 توسط دختران آتش| |

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:16 توسط دختران آتش| |

بنام دل....

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا...

در کلبه تنهايي هايم در انتظارت خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.....
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:44 توسط دختران آتش| |

ما
به كدامين گناه
به صلابه مي كشيم
نهايت خويشتن را
در اين بيهودگي مضحك

*****

ما
به ديدن نمايش فردامي رويم
روياي كه مرد
وهمانجا
در صحنه دفن شد

*****

اي
بر درگاه شب ايستاده
نگاه كن
كه شب
چه مظلومانه حاشيه مي بافد
وچه ترحم وار
ظلم را
. در متن حادثه انكار مي كند
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:48 توسط دختران آتش| |

 

من آمدم و قبر ترا دیدم رفتم

                           از روی ادب خاک ترا بوسیدم رفتم

ای عقده گشاه، تا ز دلم عقده گشایی

                           من حلقه به دربار تو کوبیدم و رفتم

من غرق گناه آمده بودم به حضورت

                           مشمول عطایای تو گردیدم و رفتم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:54 توسط دختران آتش| |

تو خوشبختی

آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن ،
 لباسی برای پوشیدن و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری .
نامی برای خوانده شدن ،
کتابی برای آموختن و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری .
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیرزن ،
سخنی برای شاد کردن یک کودک ،
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری .
لحظه ای برای حس کردن،
قلبی برای دوست شدن و خدایی برای پرستیدن داری ؟ آری .

پس خوشبختی ، بسیار خوشبخت .

 

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 1:9 توسط دختران آتش| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes
Time spent here: