تبليغاتX
دختران آتش


دختران آتش

هیچ عشق دیگری هم بستر رویاهایم نیست

می روی...

می رویم...

با هم بر آب های زمان

تنها مسافر سایه های خیالم تویی

از آن منی

بیارام با رویایت درون رویای من...

چشمهايم


مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او بود از صمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش میکرد. با ظرافتی مادرانه از او پرستاری میکرد با نگاه توی چشمهای نوزاد عشقش را به او هدیه میکرد بدون لحظه ای پشیمانی بی خواب میماند و تا صبح صدای نفسهای او را میشمرد هر چه از دستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام میداد تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود

ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیبا ترین دختر روی زمین میدانست چون مادر آن را آنچنان ادا میکرد که به دل می نشست روزها میگذشت و ندا هر روز بزرگتر میشد. بیشتر باور می کرد که زیبا ترین دختر روی زمینه، توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسی ها شروع کردند به تمسخر ندا و اینکه دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اونها حسودی میکنند اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از اینکه سالها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر شد با تحمل سختی نگاههای اطرافیان دبیرستان را تمام کرد و به محض اینکه تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد

مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دلشکسته برگشت، روزها به همین منوال گذشت مادر گاها" از فاصله دور به دیدن ندا میرفت و از جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز بیشتر میشد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن میدید. از دست مادر هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش خواست تا به اون طرف خیابان بروند اما اکرم میخواست مغازه های اینطرف را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول داد ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی که متوجه افتادن ندا نشده بود با ندا تصادف کرد و ندا را به گوشه پیاده رو پرت کرد

با برخورد سر ندا به دیوار بیهوش شد راننده ندا و اکرم را به بیمارستان رسوند پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خونریزی مغزی کرده بود و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبر داد و مریم سراسیمه خودش را به بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری از دستش بر نمی اومد پشت اتاق عمل اشک میریخت ساعتها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق عمل بیون اومد مریم ،اکرم و راننده با ضطراب به سمت دکتر رفتند و از سلامتی ندا جویا شدند دکترگفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چقدر بیمار صدمه دیده هنوز معلوم نیست باید منتظر باشیم تا از کما بیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد

امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم بیمارستان بهم ریخت دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد از بهوش اومدن نتونه حرکت کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره صبور باشید و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد و آرام آرام شروع کرد به اشک ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق ایستاده بود. موقعی که ندا بهوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که ندا در این تصادف از دست داده بود بینایش بود و این برای ندا ضربه تازه ای بود

ده روز بعد ندا از بیمارستان مرخص شد چشمهای ندا نوری نداشت و تاریکی ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفه مریم ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت ندا برای پرستارش از رنگها صحبت میکرد و از شوقی که برای دیدن داشت. مریم می سوخت اما اینبار به خودش گفت باید این بار کاری انجام بدم با دکتر ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت ندا برای عمل در بیمارستان بستری شد یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشمهای ندا را باز کرد ندا می دید خوشحال بود از دیدن لذت میبرد بار اول که آیینه را به دست گرفت تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید بجز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل از این تصادف و جراحی من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوریهای بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟

دکتر در حالی که اشک میریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشمهای مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که اون سالها دیده ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد از ظلمی که به مادر کرده بود از اتاقش بیرون اومد و اتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست مریم چشمی در کاسه سر نداشت تا به اشکهای ندا پاسخ بده ندا به جای هر دو اشک میریخت

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:9 توسط دختران آتش| |

 امروز مانند همیشه زیباست مانند همیشه خورشید داشته است مانند همیشه همه چیز دارد اما اطمینان دارم مانند هر شب امشب ماه نخواهم داشت.......

یادگاری بر قلب من نوشتی ، اسمت را در برگ برگ زندگی من حکاکی کردی. اما حالا؟...

یادگاری هایت در نزد من به امانت خواهد ماند و در مقابل آنها تنها قطره اشکی به نماد رسید به تو خواهم داد....

اسمت را نمیتوانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم پس تمام صفحه های با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد تا شاید روزی در صفحه زندگی مرد دیگری قرار دهی.

احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد.پس تنها می توان آنرا در نهایت  به قتل رسانید.

شاید از امروز من یک قاتل سر گردان باشم.قاتلی که هیچ دادگاهی توان صادر کردن رای اعدام را برایم نداشته باشم.

نمی دانم شاید باید از خویش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! به دور دستها جایی که مطمئن باشم دیگر اثری از تو نخواهم یافت! اما احساس میکنم امکان پذیر نیست×

فریادم را از پس این جملات می شنوی؟ حتی آسمان هم از فریاد من گریست اما ابن بار دیگر گریه مکن!

در سراب زنگی تنها امید به چشمان تو داشته ام ، اما این بر در سراب زندگی مدفون خواهم شد.

راهنمای شبهای تاریک من-فریاد رس روزهای طوفانی من - ستاره آسمان به ستاره ام و رویای همیشگی خوابهای من

دیگر تنها با رویایت زندگی خواهم کرد..............

                                           

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...

 گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ...

 گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار.

حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي ... 

ميتوني نگاهم نكني- اما نميتوني جلوي چشماي منو بگيري- ميتوني بگي دوست ندارم- اما نميتوني بگي دوسم نداشته باش

 ميتوني از پيشم بري- اما نميتوني بگي دنبالم نيا-پس من نگاهت ميكنم- دوست دارم- وتا ابد دنبالت ميام.

 

پاییز را دوست دارم چون فصل غم است

غم را دوست دارم چون آه دل است

دل را دوست دارم چون عاشق است

عشق را دوست دارم چون نمادی است از تو

   

                                                                                          

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 10:5 توسط دختران آتش| |

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد  ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
 من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
 آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا كس به آوازش نخواند

*

*

*

براي تو و خويش چشماني ارزو ميکنم

که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند

گوشي که صدا ها و نشانه ها را در بي هوشي مان بشنود

براي تو و خويش روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد

و زباني که در صداقت خود ، ما را از خاموشي خويش بيرون کشد

و بگذارد

از آن چيزها که در بندمان کشيده است سخن بگوید

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 3:57 توسط دختران آتش| |

            انتظار

انتظار: کلمه ای ژرف و معنای ژرف تر
انتظار: باوری شور آور و شوری در باور
انتظار: امید به نوید و نویدی به امید
انتظار: فجری در حماسه و حماسه ای در فجر
انتظار: آفاقی در تحرک و تحرکی در آفاق
انتظار: فلسفه ی بزرگ و عقیده ی سترگ
انتظار: ایمانی به مقاومت و مقاومتی در ایمان
انتظار: تواضعی در برابر حق و تکبری در برابر باطل
انتظار: نفی ارزش های راهی و تحقیر شوکت های پوچ
انتظار: نقض حکم ها و حکومت ها و ابطال سلطه ها و حاکمیت ها
انتظار: سرکشی در برابر ستم و بیداد و راهگشایی برای حکومت عدل
انتظار: دست رد به سینه ی هر چه باطل و داغ باطله بر سینه ی هر چه ظلم
انتظار: شعار پایداری و درفش عصیان و بیداری
انتظار: خط بطلان بر همه ی کف رها و نفاق ها و ظلم ها و تطاول ها
انتظار: تغییری بر خون فجر و شفق و دستی به سوی فلق
انتظار: آتش فشانی در اعصار و غریو در آفاق
انتظار: خونی در رگ زندگی و قلبی در سینه ی تاریخ
انتظار: تبر ابراهیم، عصای موسی، شمشیر داود و فریاد محمد
انتظار: خروش علی، خون عاشورا و جاری امامت
انتظار: خط خونین حماسه ها، در جام زرین خورشید
انتظار: صلابت . . . در درون تاریکی ها و سردی ها، به دمیدن سپیده دمان چشم داشتن و به امید طلوع خورشید زیستن. در تراکم هوای کشنده ی اختناق ها، به وزیدن نسیم های حیاتبخش رهایی امید بستن و آرزوی پدیدار گشتن، روزهای طلایی ارزش های جاوید، زنده ماندن.
در غروب های تاریک گون نومیدی بار غرق بودن، و نوید طلوع فجر شکافنده ی آفاق را در دل پروردن، در شبستان ستم های تیرگی آفرین جهان گستر، گرفتار آمدن و جان را به مژده ی فرارسیدن روزهای روز مستان تابنده ساختن.
در حضور حکومت های جبار و خونخوار زندگی کردن و لحظه ای سر تسلیم فرو نیاوردن.
در زیر سیل خروشان تباهی و فساد قرار گرفتن و آنی قد خم نکردن.
در سیاهی های دوران ظلم و ظلمت و گناه گرفتار آمدن و همواره منتظر طلوع خورشید خونین رهایی بودن و آری ها را خوار شمردن و نه گفتن و نه گفتن . . . .
شمشیرها و شهادت را پذیرا شدن و خط های شهامت ها را پاس داشتن.
این است انتظار، شعار شور آور منتظران، مقاومان، پایداران، صلابت پیشگان، شیعیان، مهدی طلبان تاریخ.
این است انتظار

ذم عجب
يكى قطره بارانى ز ابرى چكيد
خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه درياست من كيستم
گر او هست حقا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقازت بديد
صدف در كنارش چو لؤ لؤ شاهوار
سپهرش بجايى رسانيد كار
كه شد نامور لؤ لؤ شاهوار
بلندى از آن يافت كان پست شد
در نيستى كوفت تا هست شد

تواضع
تواضع تو را سربلندى دهد
زروى شرف ارجمندى دهد
زخاك آفريدت خداوند پاك
پس اى بنده افتادگى كن چو خاك
تواضع سر رفعت افرازدت
تكبر به خاك اندر اندازدت
به عزت هر آنكو فراتر نشست
بخوارى بيفتد ز بالا به پشت
به گردون فتد سركش تندخوى
بلنديت بايد بلندى مجوى
بلنديت بايد تواضع گزين
كه اين بام را نيست سالم جز اين

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 3:51 توسط دختران آتش| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes
Time spent here: